|
|
|
|
|
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی Lyrics |
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تونه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن تو چه روی باز کردی ، در ماجرا ببستی نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به که تحیّتی نویسیّ و هَدِیّتی فرستی
دل دردمند ما را که اسیر تست یارا به وصال مرهمی نه ، چو به انتظار خستی
نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی
برو ، ای فقیه دانا ، به خدای بخش ما را تو و زهد و پارسایی ، من و عاشقی و مستی دل هوشمند باید که به دلبری سپاری که چو قبله ایت باشد ، به از آن که خودپرستی
چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد چه کنند ؟ اگر زبونی نکنند و زیردستی
گله از فراق یاران و جفای روزگاران نه طریق توست سعدی ، کم خویش گیر و رستی
| |
فرستنده متن : علی خلجی
|
|
|