از خود چو بيرون ميشوم..(2) يارم بغل وا ميکند.. چون خو يش را گم ميکنم..(2) خود را هو يدا مي کند..(2)
در گير و دار مستيه(2) ديشب, ربود از من دلي.. چشمش گواهي ميدهد.. ابروش حاشا مي کند..(2)
چون پنجه آن آشفته مو..(2) از زلف بيرون مي کشد.. يک شهر دل در پيچ و تاب طره اش جا مي کند..(2)
در زیر پای بوته هرزی شقایق له شده .. اما براي ماندن سرخش تقلا ميکند.. جانم تقلا مي کند...
آيينه اي دق کرده ام.. در حسرت د يدار تو.. یک انعکاس سبز تو.. صد عقده را وا میکند...
در سینه های صيغلی .. هر لحظه گردد متجلی.. کاری که با موسی دمی.. در طور سینا میکند..
مست ميه محبتم.. مي زده از سبوي تو از همه کس بر يده ام.. آمده ام به سوي تو..
|